سه شنبه 30 مرداد 1386
غیبت امام زمان عج
  • آزمایش مردم
  • بیم از کشته شدن
  • آمادگی و استعداد مردم
  • خالی نماندن زمین از حجت
  • نداشتن یار و یاور
  • تعهد نداشتن نسبت به حاکمان جور

 غیبت ولی عصرعلیه السلام از رازهای بسیار پیچیده ای است که با ظهور او همه حقیقت روشن می گردد. "عبدالله بن فضل هاشمی" می گوید امام صادق علیه السلام فرمود: حضرت صاحب الامر به ناچار غیبتی خواهد داشت، به طوری که گمراهان در شک واقع می شوند.

سئوال کردم: چرا؟

فرمود: اجازه بیان علتش را نداریم .

گفتم: حکمتش چیست؟

با توجه به این آیه، خداوند متعال در هر زمان و دوره ای، مردم آن دوره را مورد امتحان قرار می دهد تا مومنین واقعی از متظاهرین به دین و ایمان مشخص شوند. امتحان الهی در هر زمان، متفاوت و متناسب با رشد و کمال عقلی مردم آن زمان است. در دوران غیبت کبری، با غایب شدن حجت خدا، مردم به استقامت و پایداری نسبت به دین امتحان می شوند تا منتظرین واقعی از غیر واقعی تمیز داده شده و هر کدام پاداشی در خور موفقیت در این امتحان به دست آورند.

فرمود: همان حکمتی که در غیبت حجت های گذشته وجود داشت، در غیبت آن جناب وجود دارد، اما حکمتش جز بعد از ظهور او ظاهر نمی شود، چنانکه حکمت سوراخ کردن کشتی و کشتن جوان و اصلاح دیوار به دست حضرت خضر علیه السلام برای حضرت موسی علیه السلام آشکار نشد جز هنگامی که می خواستند از هم جدا شوند.

ای پسر فضل! موضوع غیبت، سرّی از اسرار خدا و غیبی از غیوب الهی است، چون خدا را حکیم می دانیم باید اعتراف کنیم که کارهایش از روی حکمت صادر می شود، گرچه تفصیلش برای ما مجهول باشد."(1)

از این حدیث استفاده می شود که علت اصلی و اساسی غیبت به دلیل این که اطلاع بر آن به صلاح مردم نبوده، یا استعداد فهمش را نداشته اند، بیان نشده است.

در عین حال به مواردی از فلسفه غیبت در بعضی از روایات اشاره شده است که به صورت اختصار بیان می کنیم:

 آزمایش مردم 

یکی از سنت های الهی، آزمایش مردم است. این سنت در تمام امت های گذشته نیز اجرا شده است. خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: "احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لا یفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین."(2)

آیا مردم خیال می کنند که همین که گفتند ایمان آوردیم رها شده و دیگر امتحان نمی شوند، کسانی را که قبل از آنها بودند، آزمایش کردیم تا خداوند راستگویان و دروغ گویان را مشخص کند.

غیبت تو خواب را از من ربوده و لباس صبر را بر بدنم تنگ و آرامش را از من سلب کرده است. آقای من! غیبت تو برای همیشه مرا اندوهگین کرده مثل کسی که تمام بستگانش را یکی پس از  دیگری از دست می دهد و تنها می ماند."

با توجه به این آیه، خداوند متعال در هر زمان و دوره ای، مردم آن دوره را مورد امتحان قرار می دهد تا مومنین واقعی از متظاهرین به دین و ایمان مشخص شوند. امتحان الهی در هر زمان، متفاوت و متناسب با رشد و کمال عقلی مردم آن زمان است. در دوران غیبت کبری، با غایب شدن حجت خدا، مردم به استقامت و پایداری نسبت به دین امتحان می شوند تا منتظرین واقعی از غیر واقعی تمیز داده شده و هر کدام پاداشی در خور موفقیت در این امتحان به دست آورند.

"سدیر" می گوید. در خدمت مولایمان امام صادق علیه السلام بودیم، امام علیه السلام روی زمین نشسته و عبائی بی یقه و با آستین کوتاه پوشیده بود، در آن حال مانند پدر فرزند مرده  گریه می کرد، آثار حزن از رخسار مبارکش نمایان بود و می فرمود: آقای من! غیبت، هزاران سرّ نهان در نظام دین و برنامه های مترفی آن دارد که درک هر یک، دلی دریایی و چشمی  بینا می خواهد تا آنجا که همه پیامبران هم نمی توانند به تمام اسرار آگاه باشند.

غیبت تو خواب را از من ربوده و لباس صبر را بر بدنم تنگ و آرامش را از من سلب کرده است. آقای من! غیبت تو برای همیشه مرا اندوهگین کرده مثل کسی که تمام بستگانش را یکی پس از  دیگری از دست می دهد و تنها می ماند."

سدیر می گوید: از ناله های جانگداز حضرت، پریشان شده و عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! خداوند دیدگان شما را گریان نکند، برای چه این قدر ناراحت و محزون هستید؟

امام صادق علیه السلام آه سوزناکی کشید و [بدین مضمون] فرمود: "قائم ما غیبت طولانی کرده و عمرش طولانی می شود. در آن زمان اهل ایمان امتحان می شوند و به واسطه طول غیبتش، شک و تردید در دل آنها پدید می آید و بیشتر، از دین خود برمی گردند."

بیم از کشته شدن

"زراره" گوید امام صادق علیه السلام فرمود: "برای حضرت قائم قبل از ظهورش غیبتی است."

پرسیدم: چرا؟

فرمود: "یخاف علی نفسه الذبحه"(3)بر جانش از کشته شدن می ترسد.

در دوران غیبت، مردم جهان به تدریج برای ظهور آن مصلح حقیقی و سامان دهنده وضع بشر، آمادگی عملی و اخلاقی پیدا می کنند. روش آن حضرت مانند روش انبیاء  و اولیاء گذشته نیست تا مبتنی بر اسباب و علل عادی و ظاهری باشد، بلکه روش او در رهبری بر جهان بر مبنای حقایق و حکم به واقعیات، و ترک تقیه و ... است، که انجام این امور نیاز به تکامل علوم و معارف و ترقی و رشد فکری و اخلاقی بشر دارد، به طوریکه قابلیت برای حکومت واحد جهانی در راستای تحقیق احکام الهی فراهم باشد.

حضرت همواره در معرض کشته شدن بوده و هست زیرا حکام ستمگری که در طول دوران اسلامی حکم رانده اند (عباسیان و غیر آنان از کسانی که به ویژه در خاورمیانه حکومت نموده اند) بیشترین تلاش و کوشش خود را صرف پایان بخشیدن به زندگانی حضرت مهدی علیه السلام می نمودند.

خصوصاً پس از آن که می دانستند که حضرت مهدی علیه السلام همان کسی است که تخت های حکمرانان ظلم و جور را متزلزل نموده، در هم خواهد شکست و همان کسی است که هستی ظالمان را نابود و از استیلاء آنان بر بندگان خدا و کشورها جلوگیری خواهد کرد.

هیچ یک از امامان معصوم به مرگ طبیعی از دنیا نرفتند، بلکه طاغوت های این امت، آنان را شهید کردند، با این که می دانستند بشارت ها و اخباری که راجع به حضرت مهدی علیه السلام وارد شده، درباره آنان (یازده امام علیه السلام) وارد نشده است. مثلاً درباره هیچ یک از ائمه علیهم السلام حتی یک حدیث به این مضمون وارد نشده که دنیا را از عدل و داد پر خواهد ساخت و بر تمام وسایل پیروزی و ظفر برای وی فراهم خواهد آمد، جز درباره وجود مقدس حضرت مهدی علیه السلام.

با چنین خبرهایی، حکومت های جور و ستم در قبال شخصیتی بزرگ که می خواهد حاکمیت ظلم و ستم را از بین برده و حاکمیت عدل و داد را در سراسر جهان بگستراند، دست روی دست نگذاشته و سکوت نمی کردند و همواره مترصد کشتن چنین انسانی بودند.

برگرفته از سایت تبیان

پنجشنبه 25 مرداد 1386

مهدى؛ معناى حیات شیعه

 

خبرگزاری "مهر" - گروه دین و اندیشه: مسأله مهدویت و ظهور امام زمان، از ابعاد مختلفى مورد بررسى قرار گرفته و یا قابل بررسى است. یکى از ابعادى که در این موضوع قابل طرح است و شاید کمتر به آن توجه شده باشد، مسأله معناى حیات و بررسى ظهور و انتظار امام زمان از این دریچه است. در این مجال برآنیم تا با طرح این موضوع، باب بحث، تحقیق و گفتگو را در این زمینه بگشاییم.

به گزارش خبرنگار گروه دین و اندیشه "مهر"، می توان پرسید مراد از معنا« چیست؟ معناى زندگى یعنى این‏که من چرا زنده‏ام؟ و زنده بودنم چه فایده‏اى مى‏تواند داشته باشد؟ معناى زندگى یعنى آن چیزى که انسان به خاطر آن زندگى مى‏کند. معناى زندگى یعنى آن چیزى که انسان به خاطر آن تلاش و کوشش مى‏کند.

معناى زندگى آن چیزى است که انسان به خاطر آن سختى‏ها را تحمل مى‏کند. معناى زندگى آن چیزى است که حتى انسان حاضر است به خاطر آن بمیرد و جانفشانى مى‏کند. "معناجویى" یعنى جستجو جهت یافتن پاسخ براى موارد یاد شده و "معنادارى" یعنى برخوردارى از پاسخ‏هایى روشن و صریح براى موارد یاد شده. یافتن معناى زندگى به انسان جهت مى‏دهد و مایه پویایى و تحرک مى‏شود و به انسان انرژى براى تلاش و زندگى کردن مى‏دهد و توان بردبارى و مقاومت را افزایش مى‏دهد.

 ضرورت معنا خداوند متعال انسان را آفریده و آفرینش او عبث و بیهوده نبوده است. قرآن کریم در این باره مى‏فرماید: "أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَاتُرْجَعُونَ"1 آیا گمان مى‏کنید که شما را بیهوده آفریدیم و شما به سوى ما باز نمى‏گردید". چون "آفرینش" انسان بیهوده نیست، "آفریده خدا" نیز بیهوده‏گرا نیست. انسان موجودى است کمال‏گرا و هدفمند است که از بیهودگى، بى‏معنایى و بى هدفى سخت گریزان است و لذا بیهودگى و پوچى چنین موجودى را ارضاء نمى‏کند. براى چنین موجودى اگر زندگى معنا و هدفى نداشته باشد، زنده ماندن هم ارزشى نخواهد داشت؛ هر چند تمام امکانات زندگى براى او فراهم باشد. به بیان دیگر آنچه موجب شکست و نا امیدى مى‏شود، »ناکامى در معنا یابى« است نه ناکامى در رفاه و جاه.

همان‏گونه که انسان جسمى دارد و جانى دارد، زندگى نیز داراى دو بخش است: "مواد زندگى" و "معناى زندگى" همان اندازه که جان بر جسم برترى دارد، معناى زندگى نیز بر مواد زندگى برترى دارد. یک نویسنده آمریکایى در شرح حال خود مى‏گوید در مسیرى حرکت مى‏کردم که جامعه آن را خوشبختى مى‏داند و همه اجزاى خوشبختى را به دست آوردم: تحصیلات بالا، شغل خوب، در آمد بالا، مسکن، وسیله نقلیه و... هر چند تمام کارهایى را که جامعه براى خوشبخت شدن دیکته مى‏کند، انجام داده بودم اما هیچ دلیلى براى ادامه زندگى نمى‏یافتم. نمى‏دانستم چرا زنده‏ام و چرا زنده بودنم مى‏تواند مهم باشد. زندگى هیچ معنایى براى نداشت.2 این نویسنده تا مرز خودکشى پیش مى‏رود ولى به‏ناگاه براى زندگى خود معناییى مى‏یابد و دوباره به زندگى بر مى‏گردد.

معنادارى زندگى یکى از نیازهاى اساسى بشر است که بدون آن حتى تأمین بودن همه نیازهاى دیگر نیز گره‏گشا نخواهد بود. چند سال پیش یک نظرخواهى عمومى در فرانسه صورت گرفت که نتیجه آن نشان داد 89% از شرکت کنندگان در این نظرخواهى اظهار داشتند که انسان "چیزى" لازم دارد که به خاطر آن زندگى کند و 61% اذعان داشتند که کسى یا چیزى در زندگى آنان هست که حاضرند به خاطرش بمیرند.3 این مطالعات نشان مى‏دهد که "معنا جویى" در اغلب انسان‏ها یک حقیقت و یک نیاز اساسى است. هر انسانى و در هر جامعه‏اى اگر معنایى براى حیات خود نیابد، به بن‏بست و ناامیدى کشیده مى‏شود. آنچه به افراد و جوامع، پویایى، حرکت و امید مى‏دهد و آنان را به قله‏هاى موفقیت و سربلندى مى‏رساند، معنادارى حیات است. ضرورت ارزشمندى معنا معنا دارى، ضرورت زندگى فردى و جمعى هست اما هر چیزى نمى‏تواند معناى حیات باشد.

معنا باید چیزى ارزشمند و فراتر از خود زندگى باشد. اگر معنا، دلیل وجود و زنده بودن انسان است، باید چیزى فراتر از زنده ماندن باشد. اگر معنا عاملى براى زندگى کردن است، باید چیزى فراتر از زندگى کردن باشد. اگر معنا دلیل تلاش و کوشش است. باید آنقدر ارزشمند باشد که عمر و انرژى خود را صرف آن کنیم. اگر معنا عامل بردبارى و تحمل سختى‏ها است، باید آنقدر مهم باشد که ارزش این همه تلاش و رنج را داشته باشد. اگر معنا مى‏تواند مرگ را و مردن را توجیه کند، باید آنقدر ارزشمند باشد که انسان زندگى خود را فداى آن کند. معناى زندگى باید ارزشمند، پایدار و بدون تبعات منفى باشد. آنچه ارزشى پایین‏تر از خود حیات دارد و یا مساوى آن است نمى‏تواند معناى زندگى باشد. آنچه نابود شدنى است، نمى‏تواند معناى زندگى باشد و آنچه تبعات منفى داشته و عاقبت خوشى ندارد، نمى‏تواند معناى زندگى باشد. معناى زندگى براى آن نویسنده آمریکایى، تا پیش از رسیدن به همه آنچه آرزویش را داشت، دست‏یابى به خواسته‏ها و آرزوهایش بود و تا به آنها نرسیده بود، امیدوار بود، امیدوار و پویا بود اما وقتى به آنها دست یافت، ایستا و ناامید شد! چرا؟ چون معنایى که براى زندگى پیدا کرده بود، ارزش فراتر و پایدار نبود.

معنا، ضرورتى براى فرد و جامعه ضرورت معنا را نباید فقط در فرد خلاصه کرد؛ جامعه‏ها نیز نیازمند معنا براى حیات خویش‏اند. هر جامعه‏اى براى بقاء خود و براى ماندگارى هویت خود نیازمند معنایى براى حیات اجتماعى خویش است. افراد به ناچار در جامعه زندگى کرده و خواهند کرد و حتى اگر جامعه‏اى نابود شود، جامعه دیگرى شکل مى‏گیرد. اما مهم این است که بتوان "هستى" و "هویت" آن را حفظ کرد. دقیقا اینجاست که حیات اجتماعى شکل مى‏گیرد و معناى زندگى از قلمرو روان‏شناسى فراتر رفته و به جامعه‏شناسى نیز سرایت مى‏کند. تداوم حیات اجتماعى و هویت اجتماعى نیز نیازمند معنادارى آن است. جامعه تا وقتى زنده است که دلیلى براى حیات خویش داشته باشد و بداند چرا به وجود آمده و چرا باید بماند؟ افراد مسلمان هر جا که باشند در یک جامعه زندگى مى‏کنند اما مهم این است که جامعه آنان هویت اسلامى داشته باشند. شیعه نیز هر جا که باشد درون یک جامعه زندگى مى‏کند اما مهم این است که در یک جامعه شیعى با هویت شیعى زندگى کند.

جامعه شیعى، یعنى جامعه‏اى که براى حیات اجتماعى‏اش معنایى بر خواسته از افکار و آرمان‏هاى خود داشته باشد. جامعه شیعى باید بداند چرا زنده است و به چه خاطر زندگى مى‏کند و چرا باید به حیات اجتماعى‏اش ادامه دهد. این‏گونه است که جامعه شیعى زنده مى‏ماند و به حیات اجتماعى خود ادامه مى‏دهد. معناى حیات اجتماعى شیعه پیش از این گفتیم که معناى زندگى باید ارزشمند باشد. در مقیاس جوامع نیز همین امر صادق است. معناى زندگى براى برخى افراد و تمدن‏ها "لذت‏طلبى" است. برخى جوامع فقط در پى‏بهتر خوردن، بهتر آشامیدن، بهتر خوابیدن و بیشتر لذت بردن هستند. این معناى زندگى شایسته حیوانات است نه انسان‏ها. امام على(ع) مى‏فرمایدک من آفریده نشده‏ام همانند حیواناتى که همّشان علفشان است، خوردنى‏هاى لذیذ مرا به خود مشغول سازد.4

کسى که همش خوردن و شهوترانى کردن باشد، در دورترین حالت از خداوند قرار دارد.5 واقعیت این است که اینها امور ارزشمندى نیستند که بتوانند معناى زندگى انسان باشند. خداوند آفرینش را براى انسان آفرید و انسان را براى خودش. حال اگر انسان دنیا را معناى زندگى‏اش بداند، زیان کرده و شکست خواهد خورد. آنچه فراتر از انسان و همه آفرینش است، خداوند است. خدا عالى‏ترین معنا براى زندگى است؛ معنایى ارشمند بلکه ارزشمندترین، و پایدار بلکه تنها مفهوم پایدار هستى، و بى‏زیان بلکه سراسر خیر و برکت. براى رسیدن به خدا و خدایى شدن است که انسان به دنیا مى‏آید و زندگى مى‏کند و به خاطر آن تلاش مى‏کند و در آن راه قدم مى‏گذارد و به همین خاطر همه سختى‏ها را تحمل مى‏کند و حتى حاضر است جان دهد. به همین جهت جامعه اسلامى و به‏خصوص جامعه شیعه موفق‏ترین جوامع در معنایابى است. لذت‏طلبى و قدرت‏طلبى نهایت معنایى است که جوامع مادى براى خود دارند؛ مفاهیمى ناچیز و ناپایدار و پر درد. از این رو چنین جوامعى »عاقبت« ندارند، به خلاف جامعه اسلامى که عاقبت از آن آنان است.6

خدا، معنایى است عام که مفاهیم خرد و کلان زیادى در طول آن و زیر مجموعه آن قرار مى‏گیرند. وقتى خدا، معناى زندگى قرار گرفت، هر آنچه خدایى باشد مى‏تواند به نوعى معانى جزئى‏ترى براى حیات فردى و اجتماعى بشر باشند. انتظار و ظهور حضرت مهدى(ع) معناى حیات براى جامعه شیعه در دوران غیبت است. بدون این مفاهیم زندگى براى شیعه بى معنا و مفهوم است. حیات اجتماعى شیعه به عنوان یک جامعه مستقل و پویا، در گرو اندیشه مهدویت شیعى است؛ اگر این معنا از جامعه شیعى گرفته شود، هویت مستقلى نخواهد داشت. شیعه به خاطر "ظهور" زندگى مى‏کند و به سمت ظهور حرکت مى‏کند و اینجاست که مفهوم "انتظار" شکل مى‏گیرد.

معناى حیات انتظار را به وجود مى‏آورد و به آن "جهت" مى‏دهد و آن را از ایستایى و خمودى به پویایى و تحرک تبدیل مى‏کند. همچنین شیعه به خاطر مهدى و ظهور او همه سختى‏ها و ناملایمات را تحمل مى‏کند. مهدى و ظهور او و حضور او و دولت او، ارزش‏هاى والایى هستند که مى‏توان به خاطر آن همه دشوارى‏ها را تحمل کرد. مهدى معناى بلندى است که کشته شدن در رکابش برترین آرزوى آزادگان است. شیعه به خاطر مهدى زنده است و به خاطر مهدى زندگى مى‏کند و به خاطر مهدى تلاش مى‏کند و به خاطر مهدى همه سختى‏ها را تحمل مى‏کند و حتى حاضر است به خاطر مهدى جان خویش را فدا کند. در طول تاریخ غیبت چه رنج‏هایى که شیعه متحمل شده، اما هرگز هویت و حیات اجتماعى خویش را از دست نداده است.

آنچه شیعه را در میان این همه مشکلات زنده و بالنده نگه داشته، این است که مهدى معناى زندگى او است ؛ در غیر این صورت، شیعه مى‏بایست سال‏ها و بلکه قرن‏ها پیش نابود و در فرهنگ‏هاى دیگر هضم شده باشد. جالب اینجا است که حتى در زمان دیگر معصومین نیز آنچه حیات و هویت اجتماعى شیعه را حفظ مى‏کرد، ظهور و انتظار مهدى(ع) بود. این که امامان معصوم(ع) پیش از تولد و غیبت حضرت مهدى(ع) شیعه را به ظهور او و عدالت گسترى‏اش نوید مى‏دادند، به همین جهت بوده است. نه تنها در دوران غیبت بلکه در زمان حضور دیگر معصومین(ع) نیز یاد و نام مهدى معنابخش حیات بوده است. نام و یاد مهدى امید دل‏ها، قوت قلب‏ها، و توان بدن‏ها براى حرکت به سوى آرمان الهى بشریت است. پى‏نوشتها : 1_ سوره مؤمنون، آیه 115. 2_ روانشناسى شادى: ص 13، با کمى تلخیص و تغییر. 3_ انسان در جستجوى معنا، ص؟؟؟. 4_ نهج البلاغه، نامه 45. 5_ خصال، شیخ صدوق، ص 630. 6_ قرآن کریم: »وَالْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(سوره اعراف، آیه 128)؛ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (سوره مجادله، آیه 22).


امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاری مهر " مجاز می باشد.  

پنجشنبه 25 مرداد 1386

سوم شعبان، ولادت فرخنده مهتر جوانان بهشت و آموزگار شهادت، حضرت حسین بن علی علیه السلام مبارک و خجسته باد.

 

روز سوم شعبان سال چهارم هجرى، در بیت عصمت و طهارت نوزادى متولد شد که ولادتش قلبها را مسرور و دیده‏ ها را گریان ساخت. کودک را نزد رسول خدا (ص) آوردند. پیامبر گرامى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را (حسین) نامید. جبرئیل و فرشتگان آسمانها براى تهنیت و شادباش به محضر رسول خدا (ص) نازل می شدند و تولد این نوزاد را تبریک می گفتند ولی آنان حامل پیام دیگرى نیز بودند، خبرى که رسول خدا (ص) را بشدت متأثر کرد و اشک از دیدگانش جارى شد: (این کودک را امت تو به قتل می رسانند!).ویژه ولادت امام حسین علیه السلام

به درستی که شباهت امام حسین علیه السلام به رسول خدا فقط در صورت نبود بلکه در سیرت نیز آن امام بزرگ جلوه گاه سیره رسول خدا بود و آن سرور کائنات در این باره فرمود: شجاعت و سخاوتم را به حسین بخشیدم.

امام حسین (علیه السلام) یک ساله بود که فرشتگان بسیارى بر نبى مکرم اسلام نازل شدند و عرض کردند: (یا محمد! همان ستمى که از قابیل بر هابیل وارد شد، بر فرزندت (حسین) وارد می شود و همان اجرى که به هابیل داده شد، به حسین داده می شود و عذاب کنندگانش همچون عذاب قابیل معذب خواهند بود) از این رو، رسول خدا (ص) می فرمود: (خداوندا! هر کس حسین مرا ذلیل می کند، خوار و ذلیلش کن و هر که حسینم را می کشد، او را کامروا قرار مده!".

رسول خدا (ص) به طرق مختلف، مراتب فضیلت و منزلت فرزند خود، حسین (علیه السلام) را به امت گوشزد می فرمودند. گاه به زبانى فراگیر، تمامى اهل بیت را میستود و گاه درباره امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) سخنانى بیان می فرمودند و گاه در خصوص امام حسین (علیه السلام) اشاره نموده، مقامش را یادآور می شدند تا حجت بر همگان تمام شود و حق از باطل مشخص گردد، گاهى نیز در مقابل چشمان مردم، گلوى حسین و دهان او را می بوسیدند و یا زمانى که در سجده نماز بودند و سنگینى حسین را بر دوش خود احساس می کردند، به احترامش سجده را طول می دادند تا جایى که نمازگزاران گمان میکردند وحى الهى نازل شده است. آرى کسانى که پس از این، در سال 61 هجرى، خون حسین (علیه السلام) را به گردن گرفتند، در زمان طفولیت آن حضرت، چه بسا کودکان و یا جوانانى بودند که سخنان پیامبر (ص) را نمی شنیدند و یا با بی اهمیتى گوش می کردند و ممکن بود از یادشان محو شود ولى آنچه با چشم دیده میشود، در دلها می ماند.

امام حسین همچنان رشد میکرد تا زمان رحلت جد گرامیش، رسول خدا، محمد مصطفى (ص) فرا رسید و پس از آن، پدر را خانه ‏نشین و مادر را از دست رفته و برادر عزیزش را مسموم دید در این حال، بنا به امر الهى، بار امامت را بر دوش گرفت تا چراغى در تاریکی هاى جهالت و پرچمى در مسیر هدایت باشد. امامت آن حضرت، مقارن با باقیمانده ایام خلافت (معاویه بن ابى سفیان) بود.

جمعه 19 مرداد 1386

مبعث حضرت محمد صل الله علیه و آله 

سالروز تجلى انوار الهى، نزول والاترین نعمت پروردگار بر بشریت، طلوع خورشید درخشان خاتمیت بر آسمان نبوت، بعثت اشرف موجودات، خاتم انبیاء حضرت محمد مصطفى(صلى الله علیه وآله) بر همه یگانه پرستان، مخصوصاً مسلمانان مبارک باد.

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

                                                            دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

                                                            بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

                                                            فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

                                                            گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

                                                             که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

                                                             که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

                                                             که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

                                                             قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

                                                            به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

                                                           چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

برگرفته از سایت تبیان

چهارشنبه 17 مرداد 1386

شهادت مظلومانه باب الحوائج موسی ابن جعفر علیه السلام را به آقا صاحب الزمان و ولی نعمتمون

امام رضا علیه السلام و تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم.

سلام بر تو ای هفتمین فروغ امامت! سلام بر تو ای وارث شهادت! سلام بر تو ای قبله نیازمندان! سلام بر تو ای آزادترین اسیر و ای آزاده ترین زندانی! تو که زندان، گلستان عبادت و خلوت تو شده بود و زندانیان سنگ دل، اسیر کرامت و زرگواری ات. تو که زنجیرهای ستم و تازیانه های دشمنی و کینه، قبل از شکنجه و آزار تو به سجده افتادند و دل بی رحمشان در برابر خلق نیکوی تو به رحم آمد. سلام خدا بر تو ای امام هفتمین که تن رنجیده و روح بلندت، شاهد مظلومیت خاندان توست. سلام و درود بی پایان الهی بر تو و دودمان پاک تو باد.

 

امام موسی کاظم (ع)

ابوالحسن موسی بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثنی عشر (ع) و نهمین معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلی میان مکه و مدینه) به روز یکشنبه هفتم صفر سال 128 یا 129 ق واقع شد.

موسی ابن جعفر علیه السلام

چگونگی به امامت رسیدن آن حضرت:
در زمان حیات امام صادق (ع) کسانی از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ایشان اسماعیل امام خواهد شد. اما اسماعیل در زمان حیات پدر از دنیا رفت ولی کسانی مرگ او را باور نکردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده ای چون از حیات اسماعیل مأیوس شدند پسر او محمد بن اسماعیل را امام دانستند و اسماعیلیه امروز بر این عقیده هستند و پس از او پسر او را امام می دانند و همینطور به ترتیب و به تفضیلی که در کتب اسماعیلیه مذکور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترین فرزند ایشان عبدالله نام داشت که بعضی او را عبدالله افطحمی دانند این عبدالله مقام و منزلت پسران دیگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شیخ مفید در”ارشاد” متهم بود که در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترین برادرانش از جهت سن و سال بود ادعای امامت کرد و برخی نیز از او پیروی کردند اما چون ضعف دعوی و دانش او را دیدند روی از او برتافتند و فقط عده قلیلی از او پیروی کردند که فطحیه موسوم هستند.

ـ برادر دیگر امام موسی کاظم (ع) اسحق که برادر تنی آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسی کاظم (ع) را قبول داشت و حتی از پدرش روایت می کرد که او تصریح بر امامت آن حضرت کرده است.

ـ برادر دیگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردی سخی و شجاع بود و از زیدیه جارودیه بود و در زمان مامون در خراسان وفات یافت اماجلالت قدر و علو شأن و مکارم اخلاق و دانش وسیع امام موسی کاظم (ع) بقدری بارز و روشن بود که اکثریت شیعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرویدند و علاوه بر این بسیاری از شیوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفی و معاذین کثیر و صغوان جمال و یعقوب سراج نص صریح امامت حضرت امام موسی الکاظم (ع) را از امام صادق (ع) روایت کردند و بدین ترتیب امامت ایشان در نظر اکثریت شیعه مسجل گردید.

 

 شخصیت اخلاقی:

او در علم و تواضع و مکارم اخلاق و کثرت صدقات و سخاوت و بخشندگی ضرب المثل بود. بران و بداندیشان را با عفو و احسان بیکران خویش تربیت می فرمود.

شبها بطور ناشناس در کوچه های مدینه می گشت و به مستمندان کمک می کرد. مبلغ دویست، سیصد و چهارصد دینار در کیسه ها می گذاشت و در مدینه میان نیازمندان قسمت می کرد. صرار (کیسه ها) موسی بن جعفر در مدینه معروف بود. و اگر به کسی صره ای می رسید بی نیاز می گشت معذلک در اطاقی که نماز می گذارد جز بوریا و مصحف و شمشیر چیزی نبود.

 

برگرفته از سایت صدا و سیما

   1      2      3    >>